شنبه4آبان 92(ماجراهای دختر عسل)

سلام به دوستان گلم و به عسل طلای خودم که از همین الان که صبح و آغاز هفته ست دلمان برایشان همی تنگ شده. بگذریم.
اول از همه عید غدیر گذشته رو به همه دوستان خودم تبریک میگم و امیدوارم که همه روزهای سالشون عید باشه.القصه...
شب جمعه گذشته ما میهمان داشتیم. اول قرار بود که من کمی کارهای شام رو انجام بدم بعدش با بابا رضا بریم برای اتاق دختر چراغ خواب دیواری بخریم. تو همین تصمیمات بودیم که ییهو در خونه به صدا دراومد و عمه آزاده و فرهام پشت در بودند. خلاصه فهمیدیم اونا همون طرفا بودند و اومدند به ما سر بزنند. کمی نشستند و شما و فرهام هم با هم کمی بازی کردید. بعد هر چه اصرار کردیم که ناهار بمونید. من بخشی از غذام آماده بود قبول نکردند و گفتند:آب گوشت بار گذاشتند و باید برگردند.خلاصه بعد رفتن اونا من باقی کارای شام رو انجام دادم و شما هم طبق معمول برای خودت مشغول بودی و با لباسا ور میرفتی. وقتی برگشتم نگات کردم تازه فهمیدم دختر عسل نبوغی در طراحی لباس و مد دارند و همچی طرحی نو در مد پیاده فرمودند...
هر گونه کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است


شب هم میهمانامون اومدند و آویسا کلی شیطنت کرد و با عمو علیرضا تو اتاق فوتبالی زدند و بعد از 17ساعت بدون یه لحظه استراحت نیمه شب در رختخواب جلوس فرمودند.
امروز ٤ آبانه. عمه الهام تولدت مبارک انشاالله همیشه شاد باشید.
ماجراهای جمعه در ادامه مطلب...

بابا رضا شنبه امتحان ضمن خدمت داشت و ما به هر ترفندی آویسا رو سرگرم میکردیم تا بابایی بتونه بره تو اتاق خواب کمی درس بخونه. در یکی از غفلت های من آویسا خانوم با ذوق فراوان دوید سمت باباش و به هر زحمتی بود میخواست دست به کیبورد لپ تاپ بزنه. تو همین گیرودار موس رو آیکون اینترنت کلیک خورد و صفحه باز شد و آویسا با یه قیافه ای پیروزمندانه رو به باباش که: بابایی!دیدی رفتم تو فیس کوک. ببین چه خوشگله. بابا نگو اینطوری
منم که در چارچوب در در حالی که داشتم فکر میکردم چی شد چی نشد شدم اینطوری
به اینا میگن دهه هشتادی اونوقت ما رو بگو
فکر کنم نگم بهتره...
عصر یه چایی ریختم با شکلات آوردم تا با بابایی بخوریم تا بابایی بیاد همه شکلات در کام شما شیرین شد و وقتی با اعتراض من و بابا مواجه شدی گفتی:چیه بابا مگه مسئله ای پیش اومده؟ مارو بگی
همش میگم این اصطلاحات از کجات میاد؟؟
غروب هم رفتیم بیرون که هم هوایی بخوریم و هم کوله ای که قرار بود برات بخریم. خواستیم بریم به راشین کوچولو هم سر بزنیم ولی چون بابا امتحان داشت کنسل کردیم و بعد از گشتن بسیار آخرش تو مرکز خرید شهرک امید یه کوله برات خریدیم و هر چه خواستم عکس بندازم در حال فرار بودی


شب هم از خستگی خوابم برد چون تمام کارهای مهمونی و تمیزکاری با من بود. بابایی هم مریض بود وهم امتحان داشت. یه تو خواب وبیداری بودم که یهو از خواب پریدم دیدم بابایی لپ تاپ به دست در حال فراره و آویسا که انگار شیطون تو جلدش رفته بود در حال دویدن و جیغ زدن.نمیدونید چه صحنه ای بود. به هر ترفندی بود آوردمش کنارم و خوابید. ساعت 2 از خواب پریدم دیدم خوابیده بردمش سر جاش گذاشتم ولی تا صبح نتونستم درست بخوابم. امان از دست این شیطون بلا



شنبه4آبان 92(ماجراهای دختر عسل)
